امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

خريد سيسموني

عزيز دلم همچنان بي اسميا هنوز با بابايي به توافق نرسيديم خيلي نظرياتمون متفاوته و همش ميگه اسمش مذهبي باشه منم كه كلا اسم ايرانيييي، تازه اسم ارميا و يونا هم بهش پيشنهاد دادم قبول نميكنه ببينم كي آخرش پيروز ميدون نبرد ما ميشه من چون خيلي دوسش دارم خيلي زود عقب نشيني ميكنم اما اين دفعه نههههههههههههه اسم اميرحسين رو دوست داشتم اميرسام بزارم كه نشد لحظه اخر دلم براي بابايي سوخت اخه خيلي به امام حسين ارادت خيلي خاصي داره و منم قبول كردم و گرنه تا آخر اميرسام بود براي همين اسم وبلاگش رو گذاشتم سام من اميرحسين.منم نه اينكه اعتقاد نداشته باشم ،دوست دارم اسم ايراني باشه اعتقادات سر جاي خودش،اما تو رو خودم انتخاب ميكنم من به احترامش اسم يونا و ارمي...
15 مهر 1391

اولين كار كلاسي

اميرحسين وقتي روز چهارشنبه از مهد اومدي خونه يه برگه تو كيفت بود كه مربيت گذاشته بودعكسهاي خودت من مامانم و بابام و عكسهاي بابايي و مامان و باباش رو بچسبونم و تحويل بدم ديشب وقتي خواب بودي كارات رو انجام دادم از توي كامپيوتر همينجوري چندتا عكس انتخاب كردم و پرينت زدم و چسبوندم برات البته عكس بابا محمد رو نداشتم تنها عكسي كه ازش بود در حال چرت زدن بود منم بخاطر اينكه جاي عكسش خالي نباشه به همون اكتفا كردم و اون رو برات چسبوندم. اينم ربعه شجره نامه ات واي يهو دلم براي باباي خودم هم تنگ شد قربونش برم مخصوصا وقتي داشتم عكسش رو ميچسبوندم الان يكسال ميشه تقريبا كه نديدمش خودش هم كه نمياد پيشمون همش ميگه شما بياين بوشهر . ********...
15 مهر 1391

اميرحسين و آقاي پليس

سلام اميرحسين جون پنجشنبه بردمت پارك نزديك خونمون تا يه حال و هوايي عوض كنيم يكم تو پارك بازي كردي و بعدش طبق معمول از شما اصرار براي سينما سه بعدي و من بهت توضيح ميدادم كه زياديش خوب نيست و قانع شدي برات سيب زميني خريدم و بردمت قسمت بالاي پارك و اونجا كلي براي خودت بازي كردي البته تنها بوديم و شما هم براي من توي بازي خريد ميكردي و البته آلوچه كوچولو رو هم نصيحت ميكردي كه نبايد هيچ وقت به وسايلهاي شخصي شما دست بزنه و منم فقط به حرفات گوش ميدادم وميخنديدم اميدوارم كه داداشهاي خوبي براي هم باشين خلاصه اينكه من تو رو خيلي ازآقاي پليس ترسوندم بهترين صلاح وقتي كه خيلي شيطون ميشي ميگم زنگ ميزنم آقاي پليس تو رو جريمه كنه و آروم ميشي اما اونشب تو پ...
8 مهر 1391

گردش

چند مدت پيش تو خونه خيلي حوصلمون سر رفته بود و خيلي فكر كرديم كجا بريم كه يهو بابايي گفت من دلم ميخواد اكبر جوجه براي ناهار بخوريم و بريم آمل خلاصه اينكه خاله سودي هم اونموقع تهران بود و با عمو حميد و خاله سودي و بابايي راهي شديم به سوي آمل يه گردش نصفه روزه رو داشتيم گرچه كه همش توي راه بوديم اما همين يه سفر كوتاه هم خيلي خوب بود و به همگي خوش گذشت البته اميرحسين يه كوچولو سرما خورده بود و يكم تب داشت كه تو مسير براش دارو خريديم ************************** پ.ن:امسال نسبت به سال قبل خيلي خوب شدي به موقع از خواب بيدار ميشي و ميريم مهد من فكر ميكردم خيلي كارم سخت باشه آخه تابستون عادت كرده بودي تا ساعتت 10 11 صبح ميخوابيدي يه چ...
5 مهر 1391

ضربان قلب

سلام پسر خوبم اين روزها خوب داري تو شكمم ورجه وورجه ميكنيا لگد زدنات خيلي زياد شده از حالا شب ها وقتي ميخوابم چندين بار بيدار ميشم ،ديروز يه اتفاق خيلي جالب برام اين بود كه رفته بودم دكتر منو ويزيت كنه،خلاصه نتيجه غربالگري خوب بود و همه چي كاملا نرمال بود وزنم همون طور كه گفتم چاق شدم از 66 به 71 صعود كرده واز ديشب رسما سبزي خوار شدم نميخوام چاقالو بشم خلاصه روي تخت دراز كشيدم براي شنيدن صداي ضربان قلب شما گل پسرم اولش دكتر تا دستگاه رو روشن كرد و گذاشت رو شكمم زودي شنيديم براي يه لحظه اما داشتيم در مورد عمل تامي تاك صحبت ميكرديم من خنده ام گرفت از يه حرف دكتر خنديدم و دكتر همينجور توضيح ميداد كه چيه و وقتي تموم شد دوباره دستگاه گذاشت تا ص...
5 مهر 1391

غربالگري

سلام پسر كوچولوي ناز خودم امروز بعد از چندين روز فرصت كردم برم آزمايشگاه مسعود جواب آزمايش غربالگريم رو بگيرم واي كه چقدر سخته به دو تا بچه رسيدگي كردا تازه دارم ميفهمم .ديگه وقتي بياي بيشتر ميفهمم مخصوصا كه من خيلي دست تنهام و داداش اميرحسين جونت هم خيلي شيطونه خدا خودش بهم يه قوتي بده و اميدوارم كه بچه صبوري باشي زياد گريه نكني و نا آروم نباشي راستي هنوز نتونستم دكتر برم 22 شهريور نوبت داشتم اما از بس مشغول كارو بارام هستم كه نتونستم برم يه سر دكتر ببين كه مطب دكتر هم يه قدميمه ها اما نميدونم چرا اين جوري شدم همش كار برام پيش مياد.امروز هم روز اول مهر هستش و داداشي رسما مدرسه اش شروع ميشه اين سونوگرافي بود كه جنسيتت مشخص شد و ا...
4 مهر 1391

آلوچه

امروز تصميم گرفتم رسما اومدن آلوچه كوچولو رو به جمع خانواده سه نفرمون كه داريم ميشيم 4 تا رو اعلام كنم و تا بهمن ماه مهمونون از راه ميرسه اميدوارم داداشهاي خوبي براي هم باشيد و سلامتي هر دوتون رو از خداي بزرگ ميخوام ...
4 مهر 1391

اولين روز مدرسه

سلام پسر خوشگل و عزيزم فردا صبح رسما اولين روز مدرسه ات باز ميشه و شما وارد سطح kg2 ميشيد امسال سومين سالي هست كه تواين مدرسه داري درس ميخوني خيلي برات خوشحالم خيلي مدرسه برات خوبه خيلي مقرراتي ميشي و من از اين موضوع خيلي راضي ام كه پسر گلم تشخيص ميده و خودش رو با مكان وفق ميده چقدر من اين شعر رو دوس دارم اگه بدوني الان وقتي يادم به اون روزهاي كودكي و مدرسه رفتن خودم مياد چقدر دلگير ميشم از اينكه همه ميگفتن قدر اين روزهاتونو بدونين ديگه تكرار نميشه من ميخنديدم و دركش نميكردم الان وقتي درسهاي دبستان رو ميبينم فقط حسرت ميخورم بهترين دوران زندگي يه انسان به نظر من كودكيشه اين تصاويرها اميرحسين جون خيلي براي من خاطره انگيزه زندگيهاي ...
1 مهر 1391

جشن شكوفه ها

سلام اميرحسين جون خوبي عسلم ؟امروز خيلي كارها داشتيم اول بايد ميرفتيم كلاس موسيقي بعدش هم بهمون خبر داده بودن كه جشن شكوفه ها امروز برگزار ميشه و از فردا بايد بريد مهدكودك كه چون شما نيمه دوم سال 86 هستين بايد مهد برين و امسال kg2 هستي خيلي خيلي خوشحالم واقعا مهد كودك براي شما بچه ها لازمه مخصوصا كه امسال تابستون من بيشتر از هر موقع يعني بيشتر از پارسال متوجه شدم كه چه خوبه مهد براي بچه ها .بابايي كه اصلا راضي نميشد تابستون هم بزارمت مهد ميگفت بچه گناه داره بزار تابستون استراحت كنه اما به نظر من براي روحيه ات خيلي بهتر بود مهد ميرفتي اخه تو خونه خيلي تنها بودي از تنهايي پناه مياوردي به كامپيوتر ،كامپيوتر خاموش ميكردم شروع ميكردي به ريخت و پا...
28 شهريور 1391

اولين تكونها

سلام عسلم اين روزها خيلي احساس ميكنم ورجه وورجه ميكني تو دلم .اولين بار 17 شهريور بود كه خواستم لباسمو عوض كنم ديدم شكمم عقب جلو ميشه البته احساسي نداشتم زياد آخه خيلي كوچولو بودي اما حالا كه چند مدت ميگذره احساست ميكنم تكون خوردنهاتو ،خيلي بهت فكر ميكنم هم به تو كوچولو هم به داداش اميرحسين دو بار مامان شدن خيلي سخته ها اينم مني كه خيلي وسواسم.از حالا دعا ميكنم بچه صبوري باشي داداش اميرحسين خيلي منو اذيت كرد خيلي نا آروم بود منم خيلي دست تنها بودم اما با همه شيطونيهاش خيلي عاشقشم. در مورد شما ني ني عسلم خيلي با داداشي حرف ميزنم، اسم آلوچه كه روت مونده، هميشه وقتي به اميرحسين ميگم يه داداش خوشگل مثل خودت ميخواد بياد پيشمون برات يه عالمه كادوه...
28 شهريور 1391